تبليغاتX
به نام خداوند صلح

به نام خداوند صلح

in the name of the god of peace
پروفایل

History & Archaeology
نویسندگان
سلام

بزرگ است اهورامزدا

درود بر دوستان گرام و همراهان هميشگي ام

راستش چند وقتي كه درگير پروژ هء دانشگاهي ام هستم بسيار بي حوصله،خسته و كم كار چند وقتي ميشود كه يك مقاله علمي خوب در وبم نگذاشته ام واين بسيار ناراحتم ميكند به همين دليل خواستم براي مدتي هم به خودم مجال دهم تا با مطالبي پربار وپرمغزكه در خور دوستان فهيم وفرهيخته ام هست برگردم و هم سروساماني به كارهاي پروژ ه ام داده ياشم

خواستم براي  اين چنين روزي شعري زيبا به فراخور حالم بگذارم اما ايميلي به دستم رسيد كه با خواندنش آنچنان احساساتي و هيجان زده شدم كه اختيار اشكهايم از دستم رفت

خواستم اين مطلب زيبا را به افتخار همه پدر مادرهاي دوستداشتني تقديم دوستانم كنم تا شما هم در اين احساس زيبا با من سهيم باشيد

خيلي دوستون دارم و هميشه دلتنگتون هستم براتون آرزوهاي قشنگي دارم!!!

تا درودي ديگر بدرود

 

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

---------------------------- 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

-------------------- 

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

-------------------- 
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

-------------------- 
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

--------------------   

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

--------------------  

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(

--------------------  

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

--------------------  
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

  --------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

  --------------------  

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...

--------------------
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش را باور کرد
حتي اگر نگويد...

--------------------  

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

--------------------  

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

--------------------  

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!

--------------------  

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!

--------------------  

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............

--------------------  

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

--------------------  

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

--------------------  

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

--------------------  

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

--

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط Shiva در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 | لینک ثابت مطلب
تاریخچه بلدیه رشت

قبل از تشکیل بلدیه

پيش از تشكيل بلديه و شهرداري از اوضاع اداره ي شهر رشت اطلاعات زيادي در دست نيست اما،تشكيلات و مناسبات مختلفي با عناوين ديگر براي انجام امور شهر در گذشته وجود داشت كه در منابع تاريخي اشاراتي به آن شده است. بنابر اين قبل از تشكيل بلديه و شهرداري ميتوان مروري به گذشته هاي دور انداخت تا  دريافت كه حاكمان گذشته چگونه به امور شهرها مي پرداختند و چه و ظايفي را در قبال نگه داري از شهر ها داشتند.

بعد از فتح گيلان توسط شاه عباس صفوي در سال 1000 ه ق و انتخاب رشت به عنوان مركز گيلان،براي اداره ي شهر حاكماني انتخاب شد. وظيفه ي حاكم سرپرستي امور اداري،سياسي و امنيتي شهر بود،اما امور اجتماعي و اقتصادي و امور مربوط به شهرداري،بر عهده ي رئيس شهر بود كه به عنوان كلانتر يا داروغه از طرف حاكم انتخاب مي شد رئيس شهر نيز به وسيله ي زير مجموعه ي خود كه كدخدايان محلات بودند،به كنترل شهر مي پرداخت.

بنا به نوشته لمبتون،ايران شناس انگليسي،منصب كلانتري از دوره ي صفويه به بعد در ايران متداول شد. كلانتر مسوول رسيدگي به امور اصناف و انجمن هاي صنفي ،محله هاي شهر،تقسيم كارهاي اجتماعي و شهري بين زير دستاننش، تعيين سهم ماليات هر صنف و گروه و نحوه ي پرداخت آن و كارهاييي از اين قبيل بود.

 وي ماليات اصناف و هر كدام از پيشه وران را با كمك شخصي موسوم به" نقيب" كه مهتر اصناف بود،انجام مي داد. گاهي اوقات تنبيه پيشه وران خطاكار و جلوگيري از اجحاف و گرانفروشي آنان نيز بر عهده ي كلانتر گذاشته مي شد كلانترها موظف بودند از حقوق مردم دفاع كنند و از ستم و زورگويي حاكم و مقامات عالي رتبه نسبت به اهالي شهر جلوگيري نمايند و اگر خودشان از عهده ي اين كار بر نمي آمدند،بايد به وكلاي ديوانيان اطلاع مي دادند و نمي گذاشتند كه اقويا بر ضعفا مسلط شوند.هم چنين گويا در برخي از محاكم عهده دار دفاع از حق مردم مي شدند.

البته عموم كلانتر ها از سوي حاكم يا پادشاه يا حد اقل با نظر مساعد
آنان انتخاب مي شدند و اغلب آنان بيش از آن در پي منافع مردم باشند،سعي مي كردند وفاداري و اخلاص خود را به پادشاه و ديوانيان ثابت كنند و كم تر از حقوق پايمال شده ي مردم به طور جدي حمايت مي كردند. در واقع،آنان در بهترين حالت،واسطه اي بين حكومت و مردم بودند كه خواسته هاي مردم را به  سران سياسي و اداري اطلاع مي دادند و براي سهولت اداره ي شهر،اقداماتي انجام مي دادند،در بعضي از شهرهاي بزرگ،چند كلانتر باهم به كار اشتغال داشتند. منصب يك كلانتر اغلب به فرزندش به ارث مي رسيد.

در هر محله كدخدايي وجود داشت كه اغلب از متمول ترين و محترم ترين افراد محله بود. او با وضع اهالي محله و ميزان ثروت و ديگر خصوصيات هر كدام آشنا بود.

به همين جهت،در مورد اقتصادي و اداري مورد مشورت كلانتر و حاكم قرار مي گرفت و آنان از وي مي خواستند كه ماليات ها يا هزينه هاي ديگر را بين اهالي تقسيم و از آن ها وصول كند.

 وي تا حد امكان و با توجه به قدرت اجتماعي  خويش از منافع اهالي محله در برابر مقامات حكومتي دفاع مي كرد و اختلافات جزيي بين اهالي محله را خود بر طرف ميكرد و اكثر اوقات اهالي او را براي حكميت و داوري بين خود انتخاب مي كردند.

 با وجود آن كه بيشتر اوقات منصب كدخدا،از سوي مقامات اداري شهر به رسميت شناخته مي شد،اما او حقوقي دريافت نمي كرد و به صورت افتخاري،انجام وظيفه مي كرد اين منصب اغلب موروثي بود و گاه در طي مدت زمان زيادي در يك خانواده باقي مي ماند. محله هاي كم اهميت و فقير نشين كدخدا نداشتند و گاهي اوقات چند محله تحت نظر يك كدخدا اداره مي شد. گويا در دوره صفويه برخي از بازارها نيز كدخدايي داشتند.......1

 

ادامه اين مقاله را درقسمتي ديگر با همين نام تقديم علاقمندان ميكنم......سپاس



1 –برگرفته از كتاب تاريخچه بلديه رشت،محمود نيكويه،ايليا،1387

نوشته شده توسط Shiva در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 | لینک ثابت مطلب
احمد شاملو

من حسرت ایرانی بودن دارم
من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست...

من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند...

من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
 در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک

من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...

من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
 نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم...
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و
شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست...؟

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار
 خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند؛  مردانش را کشتند و زنانش را به
غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم...
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی...
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند...
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که
آرزویش هم نمی توان کرد من حسرت ایرانی بودن دارم...

نوشته شده توسط Shiva در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | لینک ثابت مطلب
بنایی عجیب در گیلان

قلعه رودخان

اين قلعه در استان گيلان در 12كيلومتري جنوب شرقي فومن و در دل جنگل هاي انبوه مناطق كوهستاني جاي دارد. اين قلعه كه به "سكسار" "قلعه حسامي" نيز شهرت دارد. از بزرگترين و با عظمت ترين دژهاي نظامي گيلان و حتي ايران به شمار مي آيد و مساحت آن بالغ بر 50 هزارمتر مربع است. اين قلعه در ارتفاع 600 متري و در بلندترين نقطه كوه قرار دارد.

با توجه به خاكبرداري كه در آن محوطه انجام گرفته  بررسي داخلي و پي بنا،احتمالا اين دژ به عصر ساساني تعلق دارد و در زمان حكومت سلاجقه تجديد بنا گرديده از اين رو قلعه رودخان را از قلاع اسماعيليه به حساب مي آورند.

باتوجه به اين كه شهر فومن دوراني طولاني مركز حكومت گيلان بيه پس از خاندان اسحاقوند بود،اهميت اين قلعه را بيشتر محسوس مي دارد.

رابينو درباره اين قلعه چنين مي نويسد: "سنگ نوشته اي كه در آنجا وجود دارد نشان مي دهد كه اين قلعه به نام قلعه حسامي براي اولين بار در سال 918 هجري(13-1512 ميلادي) تا 921(16-1515 ميلادي)به فرمان "سلطان حسام الدين امير دباج بن امير علاء الدين محمد گيلاني است و منظومه آن از "خان احمد شيرواني"و نوشته آن اثر" ابن حسين الخراساني" است."

هدايت خان هنگامي كه برضد كريمخان زند به شورش پرداخت شروع به تعمير آنجا نمود و در آنجا اسلحه و مهمات قرار داد

اين كتيبه چندسال پيش توسط يكي از كارشناسان ميراث فرهنگي پيدا شد و امروز در گنجينه رشت نگه داري مي شود.

قلعه رودخان از دو بخش تشكيل شده است:

1-   ارگ يا محل اسكان حاكم و خانواده: ارگ يا شاه قلعه در دو طبقه و از آجر ساخته شده و در قسمت غربي اين بنا واقع است. قلعه كلا داراي دو ارگ و 16 قراول خانه است. قراول خانه ها به صورت دو طبقه با نور گير و روزن هاي متعدد بر محيط اطراف مسلط است. ورودي قلعه در سمت شمال جاي دارد و در دو طرف آن دو برج عظيم سنگي ديده مي شود.

در گذشته چشمه آبي در داخل قلعه جاري بود كه وقت محاصره از آب آن استفاده ميكردند. اين چشمه پس از زلزله سال 1369 گيلان خشك شد.

2-   قسمت نظامي يا قورخانه: در قسمت شرقي قلعه رودخان بناهايي مخروبه وجود دارد.در قسمت شمال و جنوب ديوارهاي محصور كننده قلعه،برج هاي نگهباني در فواصل مختلف،به چشم مي خورد. اتاق هاي هشت ضلعي كه از آجر ساخته شده،هنوز برفراز برج ها ديده مي شود.

ديوارهاي قلعه حدود 40 برج ديدباني دارد. در اين ديوارهاي قطور منافذ و تركش هايي براي ريختن مواد مذاب و تيراندازي نيز تعبيه شده بود.از وجوه جالب توجه در معماري قلعه رودخان كاربرد طاق هاي جناقي و انواع مختلف آن و نيز طرح هاي آجر كاري و سنگ چيني است كه نشان از دقت نظر سازندگان آن دارد.

سازندگان قلعه از اصول پيشرفته علمي دفاع و حصاربندي كاملا آگاه بودند و به همين دليل در طي قرون متمادي اين قلعه در برابر تهاجم و يورش ها هرگز در مقابل دشمن سرتسليم فرود نياورده و نشاني از تخريب انساني و حريق در آن به چشم نمي خورد.

امروزه قسمت عمده اي از بنا در زير قشري از پيچك ها پنهان شده و قلعه در هاله اي رمز آلود در دل جنگل سرسبز غنوده است. اما مرمت،كاوش و بررسي اين بنا همچنان  به دست باستان شناسان و كارشناسان ميراث فرهنگي رشت درحال اجراست .

                                                                                                                                                    

نوشته شده توسط Shiva در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 | لینک ثابت مطلب
زادروز پدر ایران زمین
 

۷ آبان زادروز پدر ایران زمین يا روز جهاني كوروش كبير!!!؟ مرد بزرگی که با افکار پاکش جهانی شد بر تمامی ایرانیان پاک نهاد گرامی باد

کوروش  بزرگ: وای بر من اگر بیداد باشد و من به خواب خوشی رفته باشم

"هرگز نخواب کوروش"

در ذیل گزیده ای از سخنان ناب کوروش کبیر را می آورم و آن را به تمامی دوستدارانش تقدیم میکنم:

*ایستاده بمیرید بهتر است تا روی زانوهایتان زندگی کنید

*آنان که شما را بخاطر هیچ خواسته ای دوست دارند را بخاطر بسپارید

*با هیچکس بر سر باورش نمی جنگم چرا که خدای هرکس همان است که درونش به او می گوید

*شادی راهدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند

*عشق بورز به آنها که دلت را شکستند

*دعاکن برای آنها که نفرینت کردند

*درخت باش بر غم تبرها بهار شو و بخند که اهورای پاک با ماست

*از کسانیکه از من متنفرند سپاس.آنها مرا قوی تر میکنند

*از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم آنان قلب مرا بزرگ تر می کنند

*از کسانیکه مرا ترک می کنند متشکرم آنان به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست

*و از کسانیکه با من می مانند سپاسگذارم آنان به من معنای دوست را نشان میدهند

*بار الها یاریم کن اگر روزی چیزی را شکستم دل نباشد

*دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستانی هستند که رو به آسمان دعا می کنند

*مردم اغلب بی انصاف بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش

*اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش

*اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهندولی شریف و درستکار باش

*بهترینهای خود را به دنیاببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

*به يادتان مي آ؛ورم تا هميشه بدانيد كه زيباترين منش آدمي محبت اوست پس محبت كنيد چه به دوست چه به دشمن كه دوست را بزرگ كند و دشمن را دوست

*عشق من روزت مبارك*

 

نوشته شده توسط Shiva در شنبه هفتم آبان 1390 | لینک ثابت مطلب
آرزوی قلبم
آرزویم برایت این است :

در میان مردمی که می دوند برای زنده بودنُ آرام قدم برداری!!!!!!!!!

برای زندگی کردن به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد:

۱- اندوه پنهان شده در لبخندت را

۲- عشق پنهان شده در عصبانیتت را

۳- و معنای حقیقی سکوتت را

تقدیم به همه دوستان عزیزم

نوشته شده توسط Shiva در چهارشنبه بیستم مهر 1390 | لینک ثابت مطلب
مهرگان

یکم و شانزدهم مهرماه: جشن میتراکانا، جشن مهرگان

برگرفته‌ از کتاب «جشن‌های مهرگان و سده»، ۱۳۸۴، از رضامرادی غیاث آبادی

«مـا خواهانیم که پشتیبان کشـور تـو باشیم
مـا نمی‌خـواهیـم از کشـور تـو جــدا شـویـم
نمـی‌خـواهـیـم از خـانـه خــود جــدا شـویـم
مبــاد جــز ایــن ای مـهــــر نیـــرومنــد!»

(اوستا، مهر یشت، بند ۷۵)

پیشگفتار

این جستار به درخواست جوانانی نگاشته شد که با بنیادگذاری انجمن‌های مردمی و غیردولتی، برای بازپرداختن و تازه‌داشتنِ آیین‌های کهن می‌کوشند. در دیدارها و گفتگوهایی که با آنان دست داد؛ همواره کنجکاویِ آنان برای دانستن زمان و شیوه درستِ برگزاری جشن‌های ملی ایران باستان و به ویژه جشن «مهرگان» را در‌می‌یافتم. این گزارش پاسخی برای پرسش‌های فراوان آنان بود که گزیده‌ای از آن، پیش از این در چند نشریه آن انجمن‌ها و همچنین در ماهنامه «وهومن»، روزنامه «شرق» و هفته‌نامه «نیمروز» چاپ لندن، منتشر شده است.

نگارنده در این نوشتار کوشش کرده است تا به کوتاهی و تا آنجا که منابع مکتوب و اندک سنت‌های همچنان پایدارمانده مردمی در نواحیِ دورافتاده، اجازه می‌دهد؛ به گزارش تاریخچه، آیین‌ها و زمان درستِ برگزاری این جشن بپردازد. هر چند که با کمبود شدید منابع و تناقض‌های فراوان در آنها، احتیاج به پژوهش‌های پُردامنه در متون تاریخی و به ویژه در میان مردمانی از سرزمین‌های گوناگون، وجود دارد.

با اینکه این جشن به باورمندان دین و آیین کهن «میترا/ مهر» تعلق دارد و با جشن‌های کشاورزی در میان روستانشینان و کشاورزان ایرانی پیوند فروانی داشته و دارد، اما جای خرسندی است که در سالیان اخیر، بسیاری از ایرانیان و از جمله زرتشتیان کوشش می‌کنند تا مراسمی به یاد این جشن باستانی که جزئیات آن فراموش شده است را برگزار کنند.

نگارنده بر این باور است که یکی از مهمترین لازمه‌های پاسداشت آیین‌های کهن، همانا خودداری از دگرگونی و واژگونه‌نمایی‌های شخصی و دلبخواهی است. کوشش در انتساب آن به ادیان دیگر و از جمله دین زرتشتی، برهم‌زدنِ شیوه برگزاری مراسم و زمان اجرای آن به دلخواه هر کس، و همچنین افزودن برخی عناصر ساختگی و بدون پیشینه تاریخی، تحریفِ فرهنگ و بزرگترین عامل آسیب به آیین‌های کهن است. باشد تا با برگزاری جشن‌های ملیِ باستانی با پاسداشت شیوه اصلی و کهن آن، آیین نیاکان را گرامی بداریم و از پیشگاه «مهـر ایزد» پایندگی آنرا آرزو کنیم.

خاستگاه باور به میترا

پیش از این و در نوشتار «میترا و پیوند آن با ستاره قطبی باستانی» به این فرضیه پرداختیم که سرچشمه باور به «میترا/ مهر» و «گردونه مهر» در میان ایرانیان و هندوان باستان و سرایندگان مهر یشتِ اوسـتا و سـرودهای ریگ‌ودا، عبارت بوده است از ستاره قطبی و دو صورت فلکیِ پیرا قطبی «خرس بزرگ» و «خرس کوچک» (دبّ اکبر و دبّ اصغر). این صورت‌های فلکی در متن‌های پهلوی و ادبیات فارسی با نام «هفتورنگ مِـهین و کِـهین» (بزرگ و کوچک) نیز نامبردار شده است.

در حدود ۴۸۰۰ سال پیش، ستاره «ذَیـخ/ ثُـعبان» قطب آسمانیِ زمین بوده و مانند ستاره قطبیِ امروزی در جای خود ثابت و بی‌حرکت ایستاده و در همه شب‌های سال دیده می‌شده و هیچگاه طلوع و غروب نمی‌کرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکیِ پیرا قطبیِ «خرس بزرگ» و «خرس کوچک» واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانروز یک بار به دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، همراه با گردش صورت فلکی «ثُـعبان»، نگاره باستانی «چلیپا» یا صلیب شکسته را در آسمان رسم می‌کرده‌اند که به گمان نگارنده، همان «گردونه مهر» است. (برای آگاهی بیشتر بنگرید به: اوستای کهن و فرضیه‌هایی پیرامون نجوم‌شناسیِ بخش‌های کهن اوستا، ۱۳۸۲، از همین نگارنده).

به همین دلیل که مهر، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورت‌های فلکی بر گرد او می‌چرخیده‌اند؛ مهر را سامان‌دهنده هستی و برقرارکننده و پاسبانِ قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر نظم جهان، و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت دانستند: «باشد که ما از محبت مقدس او برخوردار شویم و از مهربانیِ محبت‌آمیز و فراوان او بهره‌مند باشیم.» (ریگ‌ودا، ماندالای سوم، سرود ۶۰، بند ۵).

حلقه مهر

اما پس از ۴۸۰۰ سال پیش و هنگامی که ستاره «ذَیخ/ ثُـعبان» از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد؛ این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی در آسمان می‌شود که به گمان نگارنده، سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر» یا «حلقه پیمان» است که هنوز هم به شکل حلقه پیمانِ ازدواج در میان مردمان روایی دارد.

جالب است که واژه «ماندالا» در ریگ‌ودا و دیگر متن‌های سانسکریت هندوان (که بخشی از آن در بالا گفته آمد) به معنای «حلقه/ دایره/ گوی» است.

سنگ‌‌نگاره میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری، سده یکم پیش از میلاد، نگاره از:
Houston, M. G., Ancient Egyptian, Mesopotamian & Persian Costume, Mineola, 2002.

میترا یا مهر در اوستا

مهر یا میترا (در اوستا و پارسی باستان «میـثْـرَه»، در سانسکریت «میـتْـرَه»)، ایزد نام‌آورِ روشنایی، پیمان، دوستی و محبت، و ایزد بزرگ دین و آیین مهری است.

بخش مهم و بزرگی از اوستا به نام «مهر یَـشت» در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا و از لحاظ مضمون همراه با فروردین یشت، کهن‌ترین بخش آن بشمار می‌رود. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند در باره آگاهی ایرانیان از کروی بودن کره زمین از بند ۹۵ همین یشت فرا دست آمده است. از مهر یشت تا به امروز ۶۹ بند کهن و ۷۷ بند افزوده در عصر ساسانی، بازمانده است.

مهر یشت در متن اصلی به نظم سروده شده و از کهن‌ترین شعرهای بدست آمده ایرانی دانسته می‌شود. این یشت دلکش، سرشار از نیروی شاعرانه و سرچشمه سرودهای ایرانی در وصف دو ویژگی ارزشمند و اصیل ایرانیان یعنی راستی و پهلوانی دانسته می‌شود: «می‌ستاییم مهرِ دارنده دشت‌های پهناور را؛ او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمن‌آرایی که دارای هزار گوش است، آن خوش‌اندامی که دارای هزار چشم است، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است…» (اوستای کهن، همان، صص ۳۵ تا ۵۶).

با اینکه در گردونه مهر، هزاران جنگ‌افزار جای دارد؛ اما اینها همه برای مبارزه با دشمنان راستی و پیمان‌شکنان بکار گرفته می‌شود و در رویارویی با مردمان او مهربان‌ترین است: «… او که به همه سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می‌بخشد.» (اوستای کهن، همان، بند ۴، ص ۳۵).

نام «میثْـرَه» یک بار هم در «گاتها»‌ی زرتشت آمده که در آنجا به معنای «خویشکاری دینی» بکار رفته است. (اوستا، گزارش جلیل دوستخواه، جلد دوم، ص ۱۰۵۷).

به اعتقاد فردیناند یوستی در «نام‌نامه ایرانی»، «میثْـرَه» در اصل به معنای «روشناییِ همیشگی» است (Justi, Ferdinand; Iranisches Namenbuch, Hildesheim, 1963) و این معنا با روشناییِ همیشگیِ ستاره قطبی ارتباطی کامل دارد. اما بعدها و بر اثر جابجایی ستاره قطبی، مفهوم «روشنایی همیشگی» به خورشید و پرتوهای آن داده شد و در ادبیات فارسی «مهر» نام دیگری برای خورشید دانسته شد.

در بند ۱۱۳ مهریشت، میترا و اهورا با یکدیگر ادغام شده و به گونه «میترا اهورا» آمده است.

نگاره‌های میترا

در نگاره‌های باستانی، نقش میترا/ مهر را معمولاً به شکل مردی که پرتوهای نورانی بر گرد سرش دیده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. این سنت نگارگری در عصر ساسانی، به گونه افزودن پرتو یا هاله‌ای نورانی بر گرد سرِ پادشاهان و پس از آن بر سر پیامبران و شخصیت‌های دینی ادامه پیدا کرد.

همچنین نگاره معروف گاوکشی میترا، تنها در کشورهای اروپایی دیده شده و نمونه‌ای از آن در ایران به دست نیامده است. این نگاره‌ها در اصل از باورهای کیهانی ایرانیان و از صورت‌های فلکی گاو، کژدم و سگ اقتباس شده است.

گسترش آیین میترا در اروپا

پرستش مهر در نخستین سده پیش از میلاد و در دوره پادشاهیِ اشکانیان و به ویژه در زمان تیرداد یکم، پادشاه اشکانیِ ارمنستان، به غربِ آسیای کوچک (آناتولی) و روم راه یافت. این آیین که نه با جنگ و ستیز، بلکه با کوشش‌های فرهنگی در آن سرزمین‌ها روایی پیدا کرده بود؛ توسط لژیون‌های رومیانی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیین‌ها و مراسم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ پیدا کرد.

هر چند واژه «میترائیسم» برگردان «آیین میترا/ مهر» است و در واژ‌ه‌نامه‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها این دو را به یکدیگر ارجاع می‌دهند؛ اما کیش «میترائیسم» گونه اروپایی ‌شده و تغییر یافته «آیین میترا/ مهر» بشمار می‌رود که علیرغم شباهت‌های فراوان، تفاوت‌های بی‌شماری نیز با یکدیگر دارا هستند. از همین روی نمی‌توان این دو را مترادف کامل یکدیگر در نظر گرفت و ترجمه «میترائیسم» به «آیین/ کیش مهری» یا «مهرپرستی» درست به نظر نمی‌رسد. برای نمونه رواج «گاوکُشی/ تاورکتونی» در میترائیسم غربی و نگاره‌های موجودِ آن، هیچ ارتباطی با آیین مهر ایرانی ندارد. این مراسم همچنان به گونه نمایشی تفریحی و ورزشی در برخی از نقاط اروپا و از جمله در اسپانیا برگزار می‌شود. در این مراسم، در میان شادی و هلهله هزاران تماشاگر، گاوهای نگون‌بختی را با فرو کردن ده‌ها نیزه بر بدنش، زجرکش می‌کنند.

بسیاری از آیین‌ها و باورهای دین مسیحیت و از جمله بنیاد نظام گاهشماری میلادی آن، ریشه در آیین‌های مهری دارد که در فرصت دیگری به آنها پرداخته خواهد شد.

جشن مهرگان

جشن مهرگان یکی از کهن‌ترین جشن‌ها و گردهمایی‌های ایرانیان و هندوان است که در ستایش و نیایش مهر یا میترا برگزار می‌شود.

جشن مهرگان قدمتی به اندازه ایزد منسوب به خود دارد. تا آنجا که منابع مکتوبِ موجود نشان می‌دهد، دیرینگیِ این جشن دستکم تا دوران فریدون باز می‌گردد. شاهنامه فردوسی به صراحت به این جشن کهن و پیدایش آن در عصر فریدون اشاره کرده است:

به روز خجسته سرِ مهر ماه
به سر بر نهاد آن کـیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی
دل از داوری‌ها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام
میِ روشن و چهره ی شاه نو
جهان نو ز داد از سرِ ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن‌آسانی و خوردن آیین اوست
اگر یادگارست ازو ماه و مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

شاهنامه فردوسی، تصحیح جلال خالقی مطلق، جلد یکم، داستان فریدون. از بانو نوشین شاهرخی برای دستیابی نگارنده به دیدگاه استاد خالقی مطلق سپاسگزارم.

جشن مهرگان در آغاز مهرماه

همانگونه که در گزارش فردوسی دیده می‌شود، زمان برگزاری جشن مهرگان در آغاز ماه مهر و فصل پاییز بوده است و این شیوه دستکم تا پایان دوره هخامنشی و احتمالاً تا اواخر دوره اشکانی نیز دوام داشته است. اما از این زمان و شاید در دوره ساسانی، جشن مهرگان به مهر روز از مهر ماه یا شانزدهم ماه مهر منتقل می‌شود.

منسوب دانستن جشن مهرگان به نخستین روز ماه مهر در آثار دیگر ادبیات فارسی نیز دیده شده است. برای نمونه این بیت از ناصرخسرو که هر دو جشن نوروز و مهرگان را به هنگام اعتدالین می‌داند:

نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه
هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی

دلیل برگزاری جشن مهرگان در آغاز مهرماه و اصولاً نامگذاری نخستین ماه فصل پاییز به نام مهر، در این است که در دوره‌‌هایی از دوران باستان و از جمله در عصر هخامنشی، آغاز پاییز، آغاز سال نو بوده است و از همین روی نخستین ماه سال را به نام مهر منسوب کرده‌اند.

تثبیتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاییزی با نظام زندگیِ مبتنی بر کشاورزیِ ایرانیان بستگیِ کامل دارد. می‌دانیم که سال زراعی از اول پاییز آغاز و در پایان تابستان دیگر خاتمه می‌پذیرد. قاعده‌ای که هنوز هم در میان کشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشن‌های فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می‌شود. در این جشن‌ها گاه ترانه‌هایی نیز خوانده می‌شود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره می‌رود. شاید بتوان شیوه سال تحصیلیِ امروزی را باقی‌مانده گاهشماری کهن میترایی/ مهری دانست.

امروزه نیز سنت کهن آغاز سال نو از ابتدای پاییز با نام «سالِ وَرز» در تقویم محلی کردان مُـکریِ مهاباد و طایفه‌های کردان شُکری باقی مانده است. همچنین در تقویم محلی پامیر در تاجیکستان (به ویژه در دو ناحیه «وَنج» و «خوف») از نخستین روز پاییز با نام «نوروز پاییزی/ نوروز تیرَماه» یاد می‌کنند. در ادبیات فارسی (از جمله شاهنامه فردوسی) و امروزه در میان مردمان آسیای میانه و شمال افغانستان، فصل پاییز را «تیرَماه» می‌نامند.

گاهشماری هخامنشی نیز مبتنی بر آغاز سال از ابتدای پاییز بوده است، همانگونه که در کتاب «رصدخانه نقش‌رستم» (چاپ سال ۱۳۷۸؛ و چاپ دوم آن در کتاب: بناهای تقویمی و نجومی ایران، ۱۳۸۳، از همین نگارنده) گفته شد؛ سازوکار ویژه‌ای برای تشخیص هفته به هفته و سپس روز به روزِ آغاز سال نو هخامنشی در تقویم آفتابی نقش‌رستم (کعبه زرتشت) طراحی و تعبیه شده است.

جشن هخامنشی میتراکانا

شواهد موجود نشان می‌دهد که جشن مهرگان در عصر هخامنشی در آغاز سال نو، یعنی در نخستین روز از ماه مهر برگزار می‌شده است. در گزارش‌های مورخان یونانی و رومی از این جشن با نام «میثْـرَکَـنَـه/ میتراکانا» یاد شده است. نام ماه مهر در کتیبه میخیِ داریوش در بیستون به گونه «باگَـیادَئیش» (= باگَـیادی/ بَـغَـیادی) به معنای احتمالی «یاد خدا» آمده است.

کتسیاس، پزشک اردشیر دوم پادشاه هخامنشی، نقل کرده است که در این جشن ایرانیان با پوشیدن ردای ارغوانی رنگ و همراه با دسته‌های نوازندگان و خنیاگران به رقص‌های دسته‌جمعی و پایکوبی و نوشیدن می‌پرداخته‌اند.

به گمان نگارنده نقش گل‌های دایره‌ای شکل با دوازده و هشت گلبرگ در تخت‌جمشید، می‌تواند نشانه‌ای از مهر باشد. چرا که در پیرامون ستاره قطبی (چه ستاره قطبی امروزی و چه باستانی) دوازده صورت فلکیِ تشکیل دهنده برج‌های دوازده‌گانه، و نیز هشت صورت فلکیِ پیرا قطبی، در گردشی همیشگی‌اند.

فیثاغورث در سفرنامه منسوب به او، شرح می‌دهد که پرستندگانِ ستاره‌ای درخشان که آنرا میترا می‌نامیدند، در غاری تاریک که چشمه آبی در آنجا جریان داشت و نقش صورت‌های فلکی بر آنجا نصب شده بود، حاضر می‌شدند و پس از انجام مراسم گوناگون (که نقل نکرده)، نانی می‌خوردند و جامی می‌آشامیدند.

آنگونه که از گفتار ثعالبی در «غُرَر اخبار ملوک فُرس و سیرِهم» دریافته می‌شود، گمان می‌رود که در زمان اشکانیان نیز جشن مهرگان با ویژگی‌های عصر هخامنشی برگزار می‌شده است.

زمان جشن مهرگان

همانگونه که گفته شد، زمان برگزاری جشن مهرگان در دوره هخامنشی و به احتمالی قدیم‌تر از آن، در نخستین روز ماه مهر بوده و اکنون حدود دو هزار سال است که این جشن به شانزدهمین روز این ماه یا مهرروز از مهرماه در گاهشماری ایرانی منسوب است. اما این زمان در میان اقوام گوناگونی که از تقویم‌های محلی نیز بهره می‌برند، متفاوت است. برای نمونه زمان این جشن در گاهشماری طبری/ تبری و نیز در گاهشماری سنتی یزدگردی زرتشتیان، فعلاً برابر با حدود نیمه بهمن‌ماه، و در گاهشماری دیلمی برابر با سی‌ام بهمن‌ماه است. همه این شیوه‌ها برگرفته از گاهشماری‌های کهن و گوناگون ایرانی است که پاسداشت آنها در کنار گاهشماری ملی ایرانی، لازم و شایسته است.

اما برخی دیگر از زرتشتیان، با شیوه‌ای نوساخته به نام «سالنمای دینی زرتشتیان» که در سالیان اخیر و با تغییراتی در گاهشماری ایرانی ساخته شده، این هنگام را معین می‌کنند که مصادف با دهم مهرماه (آبان روز) از گاهشماری ایرانی می‌شود. چنین شیوه‌هایی که امروزه رایج شده و بعضی کسان به میل شخصی، یک تقویم یا مبدأ سالشماری می‌سازند و نام‌های میهنی بر آن می‌گذارند، دستکاری آشکاری در نظام دقیق و قاعده‌مند گاهشماری ایرانی و تاریخ و فرهنگ ملی دانسته می‌شود. (در این زمینه بنگرید به: پاسداشت گاهشماری ایرانی).

در متون ایرانی از مهرگان دیگری به نام مهرگان بزرگ در بیست و یکمین روز مهرماه نام برده شده است که احتمالاً تاثیر تقویم خوارزمی باستان بوده است. از آنجا که در تقویم خوارزمی، آغاز سال نو از ششم فروردین‌ماه محاسبه می‌شده است؛ زمان برگزاری همه مراسم سال، پنج روز دیرتر بوده و در نتیجه جشن مهرگان بجای شانزدهم مهر در بیست و یکم مهر (رام روز) برگزار می‌شده است.

موسیقی مهرگانی

از آنجا که در «برهان قاطع» نام مهرگان برای یکی از مقام‌ها و لحن‌های موسیقی سنتی ایران آمده است؛ و همچنین در میان دوازده مقام نامبرده شده در کتاب «موسیقی کبیرِ» ابونصر فارابی نیز مقام یازدهم با نام مهرگان ثبت شده است؛ و نیز نظامی گنجوی در منظومه «خسرو و شیرین» نام بیست و یکمین لحن از سی لحن نامبردار شده را «مهرگانی» نوشته است؛ گمان می‌رود که در دوران گذشته در جشن مهرگان موسیقی ویژه‌ای اجرا می‌شده است که ما از جزئیات آن بی‌اطلاعیم.

نام مهر و مهرگان در کاربردهای دیگر

در باره گستردگی مراسم مربوط به مهر و جشن مهرگان، بیش از این نیز نشانه‌هایی در دست است که به سبب اختصار این گفتار فرصت پرداختن به همه آنها در اینجا نیست. اما شاید ذکر دو نکته دیگر مفید باشد. یکی اینکه امروزه نیز زرتشتیان، آتشکده‌های خود را با نام «درِ مهر» می‌شناسند و دیگر اینکه در بسیاری از کشورهای عرب‌زبان،از جشن‌ها و فستیوال‌ها با نام عمومی «مهرجان» و «مهرجانات» نام می‌برند.

آیین‌های جشن مهرگان

در مجموع و بطور خلاصه، جشن مهرگان، جشن نیایش به پیشگاه «مهر ایزد» ایزد روشنایی و پیمان و درستی و محبت، ایزد بزرگ و کهن ایرانیان و همه مردمانِ سرزمین‌هایی از هند تا اروپا، به هنگام اعتدال پاییزی در نخستین روز مهرماه و در حدود دو هزار سال اخیر در مهر روز از مهرماه، برابر با شانزدهم مهرماهِ گاهشماری ایرانی (هجری خورشیدی فعلی) برگزار می‌شود.

آنگونه که از مجموع منابع موجود، همچون نگاره‌ها و متون باستانی و نوشته‌های مورخان و دانشمندان قدیم ایرانی و غیر ایرانی (مانند فردوسی، بیرونی، ثعالبی، جهانگیری، اسدیِ توسی، هرودوت، کتسیاس، فیثاغورث، . . .) و نیز آثار شاعران و ادیبان (مانند جاحظ، رودکی، فرخی، منوچهری، سعدسلمان، . . .) دریافته می‌شود؛ مردمان در این روز تا حد امکان با جامه‌های ارغوانی (یا دستکم با آرایه‌های ارغوانی) بر گرد هم می‌آمده‌اند؛ در حالی که هر یک، چند «نبشته شادباش» یا به قول امروزی‌، کارت تبریک برای هدیه به همراه داشته‌اند. این شادباش‌ها را معمولاً با بویی خوش همراه می‌ساخته و در لفافه‌ای زیبا می‌پیچیده‌اند.
در میان خوان یا سفره مهرگانی که از پارچه‌ای ارغوانی رنگ تشکیل شده بود؛ گل «همیشه شکفته» می‌نهادند و پیرامون آنرا با گل‌های دیگر آذین می‌کردند. امروزه نمی‌دانیم که آیا گل همیشه شکفته، نام گلی بخصوص بوده است یا نام عمومیِ گل‌هایی که برای مدت طولانی و گاه تا چندین ماه شکوفا می‌مانند.

در پیرامون این گل‌ها، چند شاخه درخت گز، هوم یا مورد نیز می‌نهادند و گونه‌هایی از میوه‌های پاییزی که ترجیحاً به رنگ سرخ باشد به این سفره اضافه می‌شد. میوه‌هایی مانند: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج (بالنگ)، انجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرما، خرمالو و چندی از بوداده‌ها همچون تخمه و نخودچی.

دیگر خوراکی‌های خوان مهرگانی عبارت بود از آشامیدنی و نانی مخصوص. نوشیدنی از عصاره گیاه «هَـئومَـه/ هوم» که با آب یا شیر رقیق شده بود، فراهم می‌شد و همه باشندگان جشن، به نشانه پیمان از آن می‌نوشیدند. نانِ مخصوص مهرگان از آمیختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهیه می‌گردید. غله‌ها و حبوباتی مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. دیگر لازمه‌های سفره مهرگان عبارت بود از: جام آتش یا نوکچه (شمع)، شکر، شیرینی، خوردنی‌های محلی و بوی‌های خوش مانند گلاب.

آنان پس از خوردن نان و نوشیدنی، به موسیقی و پایکوبی‌های گروهی می‌پرداخته‌اند. سرودهایی از مهریشت را با آواز می‌خوانده و اَرْغُـشت می‌رفته‌اند (می‌رقصیده‌اند). شعله‌های آتشدانی برافروخته پذیرای خوشبویی‌ها (مانند اسپند و زعفران و عنبر) می‌شد و نیز گیاهانی چون هوم که موجب خروشان شدن آتش می‌شوند.

از آنجا که نشانه‌های بسیاری، همچون تندیس‌ها، کتیبه‌ها و سنگ‌نگاره‌ها (از جمله نگاره‌های میترا در نمرود داغ و کوماژن)، از رواج آیین مهر در آسیای کوچک (آناتولی) حکایت می‌کند؛ بعید نیست که «سماع»‌های عارفانه پیروان طریقه «مولویه» در شهر قونیه امروزی، ادامه دیگرگون شده همان ارغشت‌های میترایی باشد.

در پایان مراسم، شعله‌های فروزان آتش، نظاره‌گر دستانی بود که بطور دسته‌جمعی و برای تجدید پایبندی خود بر پیمان‌های گذشته، در هم فشرده می‌شدند.

نوشته شده توسط Shiva در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 | لینک ثابت مطلب
مفاخر گیلان

مقدمه:

نام گيلان همواره ياد آور مردان بزرگيست مرداني كه يا تاريخ ساز ايران  عزيزمان بودندكه  قلبشان براي سربلندي اين آب وخاك مي طپيد و يا بزرگمرداني كه با قلم و تفكر خود نام ايران را به اوج بردند ،مرداني كه شايد خيلي از ايرانيان  حتي نامي از آنان نشنيده اند و هيچ وقت آنها را نشناختند مرداني كه اسمشان در لابلاي كتابهاي قديمي به بايگاني تاريخ سپرده شده، اما همانند نگيني زيبا بر پيكره اين گربه ميدرخشند وتا ابد جاويدند تقديم به روح بلند مردي كه در عرصه پيكار با بيگانگان دوبار به مصادره اموا ل و آتش زدن و غارت خانه محكوم شد ويك بار تا پاي چوبه دار رفت و در زمان حيات خود در حوزه علم و اجتماع و فرهنگ و هنر و سياست كارهاي برجسته فراواني كرد به استاد " جهانگير سرتيپ پور" دانشمند فقيد گيلاني باشد كه اين كار نمونه كوچكي باشد از حقشناسي و سپاس در برابر كارهاي ارزشمند و والاي ايشان كه در عمر بابركت خود به تاريخ و فرهنگ گيلان ادا كرد، روحش شاد و يادش گرامي:

 

.به فرهنگ دوستان و گيلانيان قدرشناس فرهنگ بومي گيلان.

 

 

جهانگير سرتيپ پور

او سه سال قبل از فرمان مشروطيت در سال 1282 شمسي در محله سبزه ميدان رشت پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش "عزيزالله خان" معروف به" آقاخان" در اين زمان درجه سرتيپ دومي و عنوان آجودان سلطنتي داشت كه يك سال بعد از تولد فرزندش  به علت عارضه فلج پا در گذشت و مادرش كه بانوئي مدبر،هوشمن و فداكار بود سرپرستي او را برعهده گرفت.

سالهاي كودكي و نوجواني او مقارن ظهور استبداد محمد علي شاهي و موج آزاديخواهي و مشروطه طلبي بود تحصيلات  مقدماتي را در مدرسه سعادت رشت كه به مديريت يكي از مشروطه طلبان آن زمان "اسمعيل پوررسول" اداره مي شد گذراند.

 از سال 1290 تا1300 گيلان هرگز از قشون نظامي خارجي خالي نبود،از اين رو سرتيپ پور جوان كه روح سلحشوري و عرق  وطن پرستي در رگهايش جريان داشت در سن 17 سالگي رسما به نهضت جنگل پيوست و در اعداد رزمندگان سردار جنگل"ميرزا كوچك خان" در آمد. در جريان درگيري قواي سرخ كودتاچي و جناح  كوچك خان،كارش به اعدام كشيد و حكم تيرباران به نام او خوانده شد اما به نحوي از محلكه جان سالم به در برد .

بعد از شكست نهضت از سال 1300 تا1320 به خدمات فرهنگي و هنري  روي آورد. در اوان سلطنت رضاخان ،رضا افشار فرماندار رشت بود. او در جنگل متهم به جاسوسي و خيانت در اموال بود و روشنفكران جنگلي كه با وي ميانه خوشي نداشتند در اداره روزنامه طلوع به مديريت محمدرضا طلوع گرد آمدند مقالاتي بر ضد او و اوضاع نابسامان اجتماعي مي نگاشتند كه در تنوير افكار عمومي مردم نقش موثري داشت،سرتيپ پورنيز در زمره اين افراد بود و ار اينرو مورد تهديد و آزارقرار مي گرفت.

در سال 1309 اهالي فومنات او را به نمايندگي مجلس نامزد كردند اما او كه سنش كمتر از سي سال بود عذر خواست و نپذيرفت. در خلال اين سالها به فعاليت هاي اقتصادي و كشاورزي روي آورد ودر "دهبنه شاقاجي" كه جزو املاك موروثي او بود دست به احداث باغ چاي زد.

چند سال بعد در زمان اوج خفقان رضاشاهي،فعاليت هاي فرهنگي  خود را شدت بخشيد و به تشكيل جمعيتي به نام "آزاد" مبادرت ورزيد كه بعدا با همكاري و اتحاد جمعيت ديگر،به نام "آزاد ايران" معروف شد ومدت چهارسال در كارهاي نمايشي تشكيل كتابخانه و كلاس اكابر و ديگر فعاليت هاي فرهنگي مفيد اقدام نمود كه همه به حكم روز تعطيل گرديدند. در خلال اين سالها بارها به عضويت انجمن تربيت بدني ،شوراي فرهنگي استان،انجمن نيكوكاري،انجمن حمايت از مادران و امثال آن در آمد وگاه به رياست هيات مديره اين انجمن ها رسيد.

در سوم شهريور1320 كه قواي روس،گيلان را اشغال نمود به جنگل زد تا مقدمات يك نهضت پارتيزاني را فراهم آورد كه انعقاد قرار داد دولت ايران با متجاوزين در 25 شهريور 1320 اين نيت را عقيم گذاشت  از اين رو در صدد تشكيل به نام "خورشيد" بر آمد كه به ظاهر كارهاي فرهنگي را وجه همت خود ساخته بود  وحفظ سنتهاي ملي راتبليغ مي كرد.اشغالگران از حكمران وقت خواستند  آن را منحل كند  در نتيجه با كمك عده اي از جوانان پرشور جمعيت منحله خورشيد  اقدام به تاسيس شركتي  كه اهم فعاليت هاي آن توضيع كالاهاي اساسي در روستا ها بود. در آن زمان شرايط جنگي سختي بر كشور حاكم بود و قواي بيگانه درگيلان مستقربودند و به مردم به ويژه روستائيان بسيار سخت مي گذشت حوزه فعاليت  شركت روزي،منطقه فومنات و طوالش بود كه باز به اشاره شورشيها از  از ادامه كار آن جلوگيري به عمل آمد.

او بار ديگر دست به كار شد و بنيان نهضت مقاومت منفي را كه مرحوم بهاالدين املشي و آخوند آقاسيد حسن اشكوري از اعضاء اصلي آن بودند فراهم آورد. چندي بعد هسته مركزي نهضت مقاومت مسلحانه را در "هره دشت ليسار" سازمان داد و علاوه بر آن در مناطق كوهستاني آستارا،طارم،رودبار و عمارلو ديده شد كه نقش هاي تحريك آميزي بر عهده گرفته است. از اين رو عوامل ارتش سرخ  با او درگير شده به خارج از گيلان تبعيدش كردند.

در سال1326 كه سال پيروزي ملت ايران بر تجاوزات خارجي و دسايس بيگانه پرستان بود،بعد از پيوند دوباره خاك آذربايجان به خاك وطن ،سران عشاير و فرماندهان قواي چريكي و پارتيزاني به تهران دعوت شدند و او كه سخنگوي مجاهدان گيلك،شاهسون و كرد شده بود به اخذ نشان درجه  اول شجاعت ازجانب ارتش نايل گرديد. يك سال بعد از طرف مردم تالش به نمايندگي انتخاب شداما به علت اعمال نفوذ به مجلس راه پيدا نكرد.

در كشاكش انتخابات دكتر مصدق بازاريان رشت شورايي به نام "شوراي بازاررشت"  تشكيل دادند كه وي به رياست آن انتخاب گرديد ، اين شورا در جريان ملي شدن نفت در گيلان نقش موثري ايفا كرد  از سال 1330 از سوي انجمن شهر رشت به سمت شهردار انتخاب گرديد و مدت  دوسال و چند ماه برسر اين كار بود و در اين مدت منشا خدمات ارزنده اي به شرح زير گرديد:

فاضلاب كشي خيابان هاي اصلي،خريد ماشين هاي مكنده،تقويت اداره آتش نشاني،استقرار كارگاه هاي گلدوزي و حصير بافي و صنايع دستي  ديگر در نوانخانه به منظور تعليم  اطفال يتيم و بينوايان،ايجاد هنرستان و چند واحد آموزشي ديگر براي اعتلاي دانش محصلان با بودجه شهرداري و كمك عامه،خدمات بهداشتي گسترده  ازجمله مبارزه با كچلي و سمپاشي تمام محلات شهر عليه حشرات و جانوران موذي،چاپ نقشه شهر رشت به مقياش يك هزارم  وسيله دايره جغرافيايي ارتش و دهها اقدام بهداشتي و همراهي ديگر.

سالهابعد از كودتاي 28 مرداد ،در انتخابات  دور اول مجلس بيستم كه مصادف با نخست وزيري دكتر اقبال بود به نمايندگي مردم رشت برگزيده شد . اما نمايندگان اين دوره به دستور شاه مجبور به استعفا شدند . شريف امامي در راس امور قرار گرفت  و به جاي مجلس 20مجلسي معروف به مجلس زمستاني برسر كار آمد كه بيشتر فرمايشي بود.

در مرداد1342 بار ديگر به نمايندگي  مردم رشت انتخاب گرديد و اين بار موفق شد كه به مجلس راه يابد،چند ماه بعد از ورود  به مجلس،در مقابل فراكسيون "كانون مترقي" به رياست حسنعلي منصور (نخست وزير آينده) فراكسيوني تشكيل داد به نام فراكسيون مستقل كه نمايندگان اغلب در مقابل تندرويهاي مجلس مقاومت مي كردند در عين حال به رياست كميسيون عرايض مجلس شورا انتخاب شد و به عنوان يكي از سه نامزد رياست مجلس آينده معرفي گرديد.

دراين دوره پاي قرارداد" وين" به ميان كشيده شد و يك ماده از آن كه معافيت مستشاران نظامي(احياي كاپيتولاسيون) را شامل مي شد به مجلس پيشنهاد گرديد. سرتيپ پور و گروه همدلان وي در فراكسيون مستقل با اين لايحه  مخالفت كردند اما لايحه با 63 راي مخالف در مقابل 74 راي موافق (تنها با احتساب 11 راي بيشتركه در آن زمان عجيب بود) به مجلس قبولانده و تصويب شد،اين مخالفت موجب شد تا از انتخاب رياست مجلس براي سال بعد كه نامزد شده بود انصراف داده از پشت تريبون بخواهد از انتخاب او صرفنظر كنند.

در زمان تصدي نمايندگي رشت منشا خدمات زير گرديد:

اقدامات اوليه براي ساختن راه(رشت _فومن_ميانه) كه در تاريخ ا.ل شهريور 1344 كلنگ آن به زمين زده شد،اعتبار خريد زمين براي فرودگاه رشت،خريد بانك خون براي بيمارستان پورسينا،توسعه كتابخانه ملي رشت،اقدام به تاسيس دانشكده كشاورزي و گرفتن 200 هكتار زمين براي تاسيس دانشگاه گيلان،گرفتن زمين از افراد خيرو اعتبار از دولت براي تاسيس زايشگاه رشت و اقدامات مفيد ديگر

استاد از سالهاي 1350 به بعد از كارهاي سياسي و اجتماعي كناره گرفت و بار ديگر به فعاليت هاي فرهنگي روي آورد ازجمله عضويت در هيات امناي سازمان ملي حفاظت آثارباستاني ايران،عضويت در پنجمين كنگره باستانشناسي و هنر ايران،رئس هيات مديره سازمان فلكلوريك ايران و... ضمنن به نگارش خاطرات و تنظيم يادداشت هاي و ادامه پژوهش هاي خود دست زد.

از كارهاي نخستين او در زمينه ء هنر تاتر مي توان از نمايش"عافيتوخيم" نام برد كه عوايد آن به نفع ايجاد بيمارستان پورسينا صرف شد(او يكي از بانيان نخستين اين بيمارستان و از مشوقان اصلي سردمداران شهر براي احداث بيمارستان مذكور بود) ديگر نمايشنامه هاي نوشته شده عبارتند از "اپرت فردوسي" ، "نوشيروان و مزدك"، "خشايارشاه و فتح آتن" ، "آخرين روز بابل" و...

نگارشات ديگري در زمينه هاي ادبي،تاريخي،سياسي،اجتماعي اغلب در مجلات و روزنامه هاي تهران و رشت مثل نداي گيلان،البرز،ترغيب،پرورش،فكر جوان،روئين،سپيدرود،پادنگ،مجله يادگارو... انعكاس داد كه گاه به امضاي مستعارچاپ مي شد.

آثار منتشر شده از استاد:

1_ گيلان نامه(جزوه اي در 54 صفحه مصور در تعرفعه محصولات كشاورزي،دامي،و اوضاع طبيعي كه به مناسبت تشكيل نمايشگاه كشاورزي در آبان ماه سال 1335 خ در رشت چاپ شد.

2_ اوخان مجموعه بيش از 70 تصنيف گيلكي كه آهنگ 15 ترانه آن را خود ساخته و بقيه روي آهنگ هاي خارجي تنظيم يافته است و در سال 1337 به شيوه ء بسيار مطلوبي منتشر شده است

3_ نشانيهايي از گذشته دور گيلان و مازندران كه در سال 1356 چاپ و منتشر شد كه مربوط به تاريخ باستان شمال ايران تا زمان ساسانيان است.

4_ويژگي دستوري و فرهنگ واژه هاي گيلكي كه در سال 1370 چاپ شد نخستين كتابي است كه در زمينه دستور زبان گيلكي در ايران نگارش يافته

اين است كارنامه فشره اي از يك عمر تلاش مردي كه ريشه در يكي از خاندان هاي اصيل "فرمانروايان گيلان" دارد چرا كه وي از نوادگان "امير هدايت خانفومني" معروف به " اترخان رشتي" آخرين حكمران مستقل گيلان از سلسله امراي بيه پس استنيما يوشيج سردمدار شعر نو فارسي در سال 1313 مفصل ترين منظومه خود را با نام "قلعه سقريم" را به  استاد اهدا كرد. اين بزرگ مرد گيلاندوست شاعر،نويسنده،محقق و سيايتمدار كهنسال گيلاني در 7 آذرماه 1371 در سن 89 سالگي در تهران بدرود حيات گفت و طبق وصيتش در گورستان سليمانداراب رشت در جوار آرامگاه ميرزا كوچك خان جنگلي به خاك سپرده شد.

 

 

نوشته شده توسط Shiva در پنجشنبه سوم شهریور 1390 | لینک ثابت مطلب
ظهور نادر

نادر شاه افشار

نادراز طايفه ي كوچك" قرخلو" از ايل افشار است و افشارها دسته اي از تركمانانند كه مقارن استيلاي مغول بر تركستان، از آن ديار مهاجرت كرده در آذربايجان مسكن گزيدند و تا زماني كه شاه اسماعيل اول ايشان را كوچانده در ابيورد خراسان سكونت داد،در اين سرزمين باقي بودند افراد ايل افشار ايام تابستان را درابيورد و زمستان را در دستجرد از محال دره گز بسر مي بردند و در همين محل اخير است كه نادر در محرم سال 1100 چشم به جهان گشود.

نادر بعدها به همين مناسبت در آنجا عمارتي بنا نهاد و آن را "دستجردمولودخانه" ناميد.

نادر كه نام اصليش(ندرقلي)است،در كودكي پدر خود امامقلي را از دست داد. ابتدا با مادر خود در ميان ايل به سادگي زندگي مي كرد،ولي پس از آنكه به هيجده سالگي رسيد،به خدمت يكي از روساي افشاريه كه حاكم ابيورد بود در آمد دختر او را به زني گرفت  و از اين تاريخ قدم در راه ترقي و شهرت گذاشت نادر پس از مرگ مخدوم و پدر زن خود به حكومت ابيورد و رياست قبيله ي او رسيد  و هنگامي كه همسر اولش كه مادر فرزند ارشد او "رضاقلي ميرزا" بود وفات يافت،دختر ديگري  را به همسري برگزيد و از اين زن نصرالله ميرزا و امامقلي ميرزا به وجود آمد.

شروع اهميت نادر مقارن با ايامي است كه ملك محمود سيستاني بر خراسان حكومت مي كرد. نادر از طرف محمود مامور دفع اوزبكان شد،اما از آنجا كه نسبت به مخدوم خود سركش و لجوج بود،كمي بعد از خدمت بركنار گرديد و به تاخت و تاز در خراسان پرداخت. مقارن بروز اين  وقايع،شاه طهماسب دوم كه در فرح آباد مازندران اقامت داشت،يكي از سرداران خود به نام رضاقليخان را به فتح مشهد و دفع ملك محمود سيستاني فرستاد و او از نادر ياري خواست. گرچه نادر دعوت او را اجابت كرد،ليكن از آنجاكه دو دوست از پيروزي يكديگر خشنود نبودند،وحدت را كنار گذاشته جداگانه با محمود به جنگ پرداختند. به همين جهت هر دو شكست خوردند. ملك محمود بر نيشابور استيلا يافته خود را پادشاه ناميد و به نام خويش سكه زد. نادر پس از اين شكست سپاهي فراهم آورد. عاقبت در دو فرسخي مشهد شاهد پيروزي را در آغوش گرفت و ملك محمود با دادن اسير و كشته ي بسيار فرار اختيار كرد.

نادر پس از اين فتح شهرت فراواني به دست آورد شاه طهماسب كه آوازه ي شهرت نادر را شنيده بود،نماينده اي به خراسان فرستاد و او را به خدمتگزاري خواند. نادر مقدم سفير شاه را گرامي داشته با دادن قول خدمتگزاري، وي را به خراسان دعوت كرد. شاه طهماسب به همراهي سردار سپاه خود فتحعلي خان قاجار قوانلو از مازندران  رهسپار خراسان شد. هنگامي كه خبر اتحاد آن دو منتشر شد،جمع كثيري از طوايف و قبايل خراسان به منظور كمك به شاه طهماسب به اردوي نادر ملحق شدند كه از آنجمله كردان خبوشان بودند فتحعلي خان قاجار كه شاه را مطيع  و تحت الحمايه ي ايل خود مي خواست، از ازدياد ياران غير قاجار او كه ايل قاجار را تحت الشعاع قرار ميدادند بر آشفت و در صدد برآمد كه جمعيت اكراد خبوشاني را متفرق سازد. هنگامي كه يكي از روساي ايشان رابه بهانه اي گردن زد،شوريدند و بين اكراد و قاجاريه جنگ در گرفت و اتباع فتحعلي خان بسياري از كردان را به قتل رساندند. طايفه ي كردان ناچاربه نادر متوسل شدند. نادر هم وساطت كرده عفو اكراد را كه به اغواي فتحعلي خان متمرد شناخته شده بودند  از شاه تقاضا نمود. شاه ايشان را بخشيد و نادر را به "طهماسب قلي" ( يعني چاكر طهماسب) لقب داد.

در 22 محرم سال 1139 پس از آنكه ملك محمود از قبول اطاعت شاه طهماسب سرپيچيد،طهماسب قلي خان از سرخپوشان عازم خراسان شد و دردوم  صفرآنجا را محاصره كرد. به هنگام محاصره ي خراسان،فتحعلي خان كه از شوكت و جلال روز افزون نادر به هراس افتاده بر جان خود مي ترسيد،به بهانه ي جمع آوري سپاه از شاه اجازه گرفت  كه به استر آباد بازگردد ،ولي شاه به اين كار رضا نداد. طهماسب قليخان يكي از افراد قاجار را كه با فتحعلي خان كينه ديرينه داشت به كشتن رئس ايل قاجار مامور كرد. به اين ترتيب  در 14 صفر سال1139 فتحعلي خان به قتل رسيد و طهماسب قليخان به جاي او سردار كل سپاهيان شاه طهماسب شد.

محاصره خراسان دو ماه و نيم به طول انجاميد و ملك محمود  كه داراي اسلحه و توپخانه اي كامل بود به خوبي مقاومت مي كرد. عاقبت سرداري خيانت كرد و يكي از دروازه هاي شهر را بروي اردوي شاه طهماسب گشود. و صحنه ي جنگ به داخل شهر مشهد كشيده شد. هنگامي  كه ملك محمود عرصه را بر خود تنگ ديد، تاج و تخت  را به شاه طهماسب تسليم كرد و در يكي از  زواياي حضرت رضا(ع) معتكف شد.

طهماسب قليخان پس از فتح مشهد براي استمالت شيعيان صفه و مناره ي آستان ي رضوي را زراندود كرده بناي يك مناره ي قرينه را آغاز نهاد. سپس پسرش رضاقلي ميرزا را در آنجا گذاشته خود را براي ازدواج با دختر يكي از روساي اكراد كه نامزد او بود آهنگ خبوشان كرد. اما شاه طهماسب قبلا اين دختر را به عقد خود در آورده بود و عملا در راه مقصود وي ايحاد مانع كرده بود . اين مسئله روابط بين شاه و سردار  سپاه او را تيره ساخت .

هر دو براي سبقت در به دست آوردن دختر خبوشان شتافتند و چون كردان حاضر نبود دختر  خود را به هيچيك از آن دو تسليم كنند، خبوشان را در محاصره گرفتند. از آنجا كه تسخير قلعه امكان پذير نبود،طهماسب قلي خان به مشهد  باز گشت و شاه طهماسب هم به سبب غارت شدن  مقداري از خزاين سلطنتي در جاجرم، از آنجا دست برداشت.

 طهماسب قليخان اشيا تاراج شده را از غارتيان باز پس گرفته نزد شاه فرستاد  و دوباره در خدمت او تقرب يافت. سپس در فرصتي مناسب اكراد عاصي خبوشان را مغلوب ساخته با دختر رئيس قبيله ازدواج كرد. در اين اثنا به نامه هائي دست يافت كه طي آنها محمود اكراد را به شورش تحريك كرده بود نادر به استناد اين نامه ها موافقت شاه را با اعدام وي جلب كرده  او را در مشهد به هلاكت رسانيد.

بعد از آنكه طهماسب قلي خان دو رقيب مقتدر يعني فتحعلي خان و ملك محمود سيستاني را بر انداخت، در صدد سركوبي افاغنه ي ابدالي بر آمد كه از سال 1129 بر هرات مسلط شده بودند و حتي دامنه ي تعرض ايشان تا حدود قائنات و مشهد نيز گسترش يافته بود.

ابتدا در 1139 قائنات را از وجود ايشان پاك ساخت. سپس در 1141 در كافر قلعه از محال جام با اللهيارخان حاكم ابدالي هرات به  نبرد پرداخت. اللهيارخان نخست گريخت ولي پس از يكي دوبار شكست، از او امان خواست خان افشار نيز او را بخشيد ه در حكومت هرات باقي گذاشت.

طهماسب قلي خان پس از استقرار در صحراي موغان، اعيان ،رحال مملكت،كدخدايان،قضات و ريش سفيدان سراسر ايران را به اردو دعوت كرد. وي ماموران ويژه اي به همه جا اعزام كرد تا در صورت استنكاف دعوت شدگان ، آنها را به حضور در اردو مجبور سازند. تاريخ گردهم آئي 15 بهمن و برنامه و هدف آن تصويب سلطنت طهماسب قلي خان بود.

روز موعود فرا رسيد و طهماسب قلي خان با حضور افراد سپاه نمايندگان شهرهاي مختلف ايران مجلس جشني برپا ساخت.و  در 24 شوال 1148  دوازده روز پيش از فرا رسيدن نوروز، رسما تاج بر سر نهاد و نادر شاه خوانده شد

 

نوشته شده توسط Shiva در جمعه چهاردهم مرداد 1390 | لینک ثابت مطلب
دوازدهمین سالگرد وفات احمد شاملو
احمد شاملو، که اغراق نیست اگر او را مهم‌ترین شاعر پس از نیما و یکی از 10 شاعر بزرگ تاریخ زبان فارسی بدانیم، مجموعه‌ای بسیار عظیم و بسیار متنوع از آثار گوناگون پدید آورده است. تبحر او در شاعری طبیعتا باقی حوزه‌های کاری او را تحت تاثیر قرار داده است، و همین است که امروز کمتر شاملو را به عنوان روزنامه‌نگاری بزرگ یا مترجمی پرکار می‌شناسند. این امری طبیعی است که به مرور زمان فعالیت‌های مطبوعاتی شاملو، که به هر حال برای رسیدن به نسل‌های آینده انجام نگرفته بود و در زمان خود توجیه و تاثیر داشت، فراموش شده باشد و امروز کسی چندان به دنبال خواندن مقالات مطبوعاتی او، یا حتی ترجمه‌هایش نباشد و شعرهای او را مستقل از موضع‌گیری‌های ادبی و سیاسی‌، یا انتخاب‌هایش برای ترجمه بخواند، کاری که همگان تا امروز کرده‌اند. مساله اما بر سر این است که در این صورت، عنصر مهمی از کلیت آثار او خارج از قاب می‌ماند. عادت کرده‌ایم در خواندن آثار هر شاعر یا نویسنده‌ای، اولویت را بی‌چون و چرا به آثار شاخص ادبی‌اش بدهیم و با اتکا به فرمالیسمی نصفه نیمه، که در ایران طرفداران بسیار دارد، آثار هر نویسنده‌ای را مستقل از روند تاریخی پدید آمدن‌شان، و همچنین مستقل از فعالیت‌های غیرادبی آن نویسنده بخوانیم. ارزشی که ایرانیان برای متن ادبی قائل‌اند به شکلی غیرعادی غلوآمیز است، و از آن سو تحقیری که نثار متون ژورنالیستی یا موضع‌گیری‌های سیاسی می‌کنند نیز بی‌رحمانه و نامتعارف است. هر شاعر یا نویسنده بزرگ و تعیین‌کننده‌ای در ایران گویی دو چهره دارد، یکی چهره روزنامه‌نگار یا فعال سیاسی یا روشنفکر، که چهره اشتباهات بچگانه و ذوق‌زدگی و درک غلط روند تاریخ و نظایر اینهاست، و تلاش جمعی بر این است که حتی‌المقدور پاک و فراموش شود، و دوم چهره ادیب خلاق و هنرور است، مردی که موهبت الهام ادبی نصیبش شده بود و می‌توانست با توسل به این الهام آثاری ورای فهم همنوعان خویش فراهم آورد. بسیاری از بزرگان ادبیات معاصر فارسی از این تقسیم‌بندی ضربه‌های شدید خورده‌اند، و یکی از اینان بی‌تردید احمد شاملو بوده است. نام احمد شاملو، مثل نام هر مولف دیگری، به قول رولان بارت بر «مؤلف کاغذی» دلالت می‌کند، و کارکردش این است که مجموعه‌ای از متون را به یکدیگر مرتبط سازد. این مجموعه از متون شامل هر آن چیزی است که تحت این نام، چه در زمان حیات شاعر و چه پس از مرگ او، انتشار یافته است و برای داشتن درکی صحیح از کار شاملو باید مجموعه آثاری را در نظر گرفت که تحت نام این مولف کاغذی به هم گره خورده‌اند. شاملو روشنفکری بسیار فعال بود و به گواه مقالات ژورنالیستی‌اش در تمام زندگی‌ لحظه‌ای از سیاست و وضعیت جامعه غفلت نکرد، و اتفاقا همین اصرار بر موضع‌گیری و حضور فعال در عرصه عمومی و درگیر شدن با مردم و جامعه، بی‌شک عاملی تعیین‌کننده در شاعری او نیز بوده است. شاملو چه در شعرهایش، چه در انتخاب کتاب‌ها برای ترجمه، و چه در فعالیت روزنامه‌نگاری، همواره هدفی اجتماعی و سیاسی را دنبال می‌کرده است و ایده «هنر برای هنر» کوچک‌ترین جایی در منظومه فکری پیچیده او نداشته است. بنابراین، اینگونه نیست که فعالیت‌های ژورنالیستی و سیاسی او «اَخ» و غلط باشد و باید همه سعی کنیم با ماله کشیدن و زیر فرش جارو کردن این لکه‌های سیاه را از سفیدی زلال شعر او پاک کنیم و او را شاعری آرمانی و مطهر فرض کنیم، همان تصویری که از شعرای کلاسیک خود ارائه می‌دهیم. نه تنها چنین نیست، بلکه فعالیت‌های غیرشعری شاملو بی‌شک یکی از اجزای سازنده اصلی کار او بوده است، و اتفاقا همین لکه‌های سیاه هستند که آن سفیدی زلال را، اگر اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد، معنا می‌بخشند. احمد شاملو را، مثل بسیاری دیگر از شاعران و نویسندگان ما، باید از نو خواند، و در این قرائت دوباره باید شعر او را در بستر آثار دیگرش، و شرایط تاریخی ایران و زبان فارسی در طول حیات او خواند، نه در تقابل با اینها. برتری بخشیدن رمانتیک و احساساتی به شعر شاملو در برابر دیگر فعالیت‌هایش نه تنها کمکی به درک کار او نمی‌کند که خیانتی به شاعر است، و کشاندن کار او به جایی است که خود هرگز علاقه‌ای به رفتن به آن نداشت. شکی نیست که در آثار شاملو شعرهای او از باقی نوشته‌هایش ارزشمندتر و ماندگارترند، اما نباید از یاد برد که خلق این شعرها رابطه‌ای دیالکتیکی با خلق آن آثار گذرا و فراموش‌شده داشت و بدون آن شکل از درگیری با جامعه، چنین ادبیاتی متولد نمی‌شد. چنین قرائتی می‌تواند در حکم تلنگری به نویسندگان عصر ما نیز باشد، که جز اندکی از آنان در حساس‌ترین مقطع تاریخ معاصر خود را کنار کشیده‌اند، در روزهایی سرنوشت‌ساز به دعواهای مبتذلشان ادامه داده‌اند، حاضر نشدند حتی یک خط در تعیین تکلیفشان با وضعیت جامعه‌ای که در آن به سر می‌برند بنویسند، فرسخ‌ها از مردم عقب مانده‌اند و کماکان چهارچشمی مواظبند مبادا دست‌های پاک و سفیدشان آلوده شود.


منبع : بشنو از نی


در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌ی زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار

در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزه‌ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،
 
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
 
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!


نوشته شده توسط Shiva در یکشنبه دوم مرداد 1390 | لینک ثابت مطلب
موضوعات